رضا قليخان هدايت
2063
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا اى شكفته سنبل و شمشاد تو بر ارغوان * وى نهفته آهن و پولاد تو در پرنيان گه ز سنبل زلف تو خرمن زند در لالهزار * گه ز عنبر جعد تو پرچين نهد بر گلستان لالهء سيراب دارى زير مشك اندر پديد * لؤلوئى خوشاب دارى زير لعل اندر نهان تير بالا و كمان ابرو تويى و جز ترا * من نديدستم ز سيم و غاليه تير و كمان اى ميانت لاغر و چشمت سياه از چه قبل * روز من چون چشم دارى و تن من چون ميان اى دهانت تنگ و زلفت چفته از بهر چرا * پشت من چون زلف دارى و دل من چون دهان چهرهء تو هست باغ و عارض تو هست سرو * باغ خنان طرفه باشد بر سر سرو روان در مدح سلطان گويد آن غاليهگون زلف بر آن عارض گلگون * سبزه است درآويخته از عاج و طبرخون وان خط سيه چون سپه مورچگانند * بر برگ گل و برگ سمن كرده شبيخون اى بر لب شيرين تو عابد شده عاشق * وى بر خط مشكين تو زاهد شده مفتون نخلى است ترا ساخته از سيم و بدان نخل * از لعل رطب ساخته وز غاليه عرجون دارى به دو بيجاده درون سى و دو لؤلؤ * وان لؤلؤ و بيجاده به شكر شده معجون گويى كه دو زلف تو دو نون است ز عنبر * خال تو چو از غاليه نقطه زده بر نون ماهى تو به ديدار و منم در غم تو زار * چون ماهى بر خشك و چو در ماهى ذو النون بىتو دل من هست چو كانون پرآتش * وز عشق تو سرد است دمم چون مه كانون